شب که شد ماشین رو برداشت و با هم رفتیم خیابون گردی !میشه گفت عروس یه شهر دیگه شدن لذت های خودش رو هم داره !!مثلا وقتی تو به شهر و فرهنگ اون منطقه شناختی نداری و آقای همسر با آب و تاب برات زادگاهش رو ت
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: شنبه 21 دی 1398 ساعت: 3:36
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: شنبه 21 دی 1398 ساعت: 3:36
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: شنبه 21 دی 1398 ساعت: 3:36
میگه : " داداش تو هم با ما بیا بریم مشهد , عروس خانوم چند روز بعد با خانواده اش واسه جشن بیاد .. اما تو بیا زودتر با ما بریم ...مثل قدیما باز دور هم جمع بشیم ... دیگه این فرصت اینجوری به دست نمیادا.ما
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 5:09
* خانواده حامد بالاخره از شهر ما دل کندن و برگشتن شهرشون.. * امروز رفتیم با حامد چند تا خیابون که لباس مجلسی داره , یه مدل پرنسسی مثل لباسای نامزدی انتخاب کرد که واسه جشن دوم بپوشم .. مدل لباس رو همسر
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 5:09


photo by me
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 5:09
خسته شدم از بس با ارایشگاههای مختلف چک و چونه زدم ..اسم عروس رو که میارم ، قیمت آرایشگاههایِ معروف یه هو چند برابر میشه !!یک پکیج میدن دستم که از چند روز قبلِ عروسی برنامه برام دارن, با یک قیمت بالا.
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38
با لباسِ عروس روی لبه ی تختِ هتل می نشینم و نظاره گر حامدی میشوم که در حال بستن درب ورودی اتاقِ هتل است. و این بستنِ در , برای من معانیِ زیادی دارد ،پایان تمام مسئولیت هایی که به عهده گرفتم ..پایان اس
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38
شب عروسی از پله های تالار که پایین میام ، مدیر تالار صدا میزند که عروس بیاید و قراداد را امضا کند و حساب کتاب نهایی انجام شود !!!وارد اتاقش میشوم و از اینکه مجبورم با لباس عروس ، برگه ی قرار داد را هی
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38
* دیشب پا گشایی دعوت شدم ، شام سلف سرویس بود ... واسه غذا که تعارف کردن ، من و خانومای دیگه بلند نشدیم که اول آقایون برن سر میز بکشن بیان کنار ، بعد خانوما برن ..حامد رفت و از همه چی واسه من کشید و د
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38
میگه " من تو رو میشناسم , هر چی پول از فروردین توو حسابات جمع شده روز آخری می بری میدی محک. "بعد با شیطنت یه کاغذ رو میده دستم و میگه " میشه یه نگاه به این لیست خریدِ آرزوهای خواهر بی نوا و فقیرت بندا
برچسب: نویسنده: حدیث کریمیپور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:38